خلاصه xadداستان کلیدر / محمود دولت آبادی / تلخیص از ژاله فتحیان

خرید بک لینک

خلاصه xadداستان کلیدر / محمود دولت آبادی / تلخیص از ژاله فتحیان

دانلود کتاب کلیدر | شاهکار ادبی از محمود دولت آبادی

مارال دختر جوانی از عشایر کُردِ ساکن خراسان به شهر (سبزوار) می آید تا پدرش عبدوس و نامزدش دلاور را که به جرم شرکت در قتل زندانی هستند، ملاقات کند. مارال و مادرش در طول یک سالی که این دو، در زندان بوده اند، بر اثر خشکxadسالی زندگی دشواری را گذرانده اند. مادر بر اثر یک بیماری سخت می xadمیرد و مارال که تنها مانده است، تصمیم می xadگیرد پیش عمه اش بلقیس، همسر کلمیشی به کلاته xadی سوزن ده برود. خانوار کلمیشی مثل بیشتر ایلیاتیهای آن سامان بین منطقه xadی کلیدر و قلعه ها و کلاته های پراکنده آن نواحی بر حسب فصل، در رفت و آمدند.

مارال درخانوادهxad ی عمه به خوبی پذیرفته می شود و روز بعد برای درو کردن کشتگاه کوچک خانواده، با آنxadها همراه می شود. همان روز گل محمد (پسر بلقیس) با دایی خود مدیار و چند تن دیگر از اعضای خانواده همراه میشود، تا صوقی، خواهرزاده حاج حسین چارگوشلی را که مدیار عاشق اوست، از خانهxad ی حاج حسین بدزدند. صوقی نامزد نادعلی، پسر حاج حسین است. در این ماجرا، مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته می شوند. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قراری که با ماه درویش - جوانی که هرسال برای روضهخوانی و شمایلگردانی به سیاه چادرها میآید - دارد، فرار میکند. وقتی گلمحمد به سوزنده برمیگردد برای پیدا کردن شیرو تا نیشابور میرود و در آنxadجا باخبر میشود که آن دو باهم ازدواج کردهاند و به قلعهxadچمن رفتهاند.

خانواده بعد از درو کشت دیم کمحاصل خود در سوزنده، به چادرها برمیگردند ولی با بیماری گوسفندها روبرو میشوند. گلمحمد برای گرفتن کمک از ادارههای دولتی به سبزوار میرود، اما به او توجهی نمیکنند و او خسته و ناامید به چادرها برمیگردد و ناچار میشود از بابقلی بندار، مباشر ارباب آلاجاقی که در قلعهچمن دکانی دارد، قرضی بگیرد.

ماهدرویش و شیرو در قلعهxadچمن برای گذران زندگی، به خدمت بابقلی بندار درمیآیند. شیرو در کارگاهی که بابقلی بندار در زیرزمین خانه خود دایر کرده، همراه با موسی و عدهای از بچههای قلعه، قالیxadبافی میکند. نادعلی برای یافتن نشانهای از قاتل پدر خود، سیاهچادرها و قلعههای اطراف را زیر پا میگذارد، اما بینتیجه برمیگردد. گورکن قلعهxadی برکشاهی به سراغش میآید تا به ازای روغن و گندمی که از او میگیرد، گور مدیار را که در شب حادثه، پنهانی در گورستان قلعهxadی برکشاهی دفن شده، به او نشان میxadدهد. اما منظرهxadی فجیع داخل گور بر اعصاب نادعلی اثر میگذارد و او سلامت روانی خود را از دست میدهد.

با فرارسیدن پاییز، خانوادهxadی کلمیشی به قشلاق میروند. بر اثر مرگ و میر احشام و تنگxadدستی، گلمحمد و بیگ محمد (برادر کوچکتر) ناچار به هیزمکشی میروند. مارال که خود را در آن موقعیت سربار خانواده میبیند، پیشنهاد میدهد که گلمحمد را در این کار کمک کند. گلمحمد که از اولین دیدار به مارال دلبسته است، با آنxadکه زنی به نام زیور دارد، مارال را به زنی میگیرد. گلمحمد در یکی از سفرهایی که برای فروش هیزم به شهر رفته است، با ستار -جوانی پینهدوز- آشنا میشود که گاه گاه برای کار به میان ایلات و به دهات اطراف میآید.

در غروب شبی برفی، دو امنیه برای گرفتن مالیات به چادر کلمیشیها میآیند، اما خشکxadسالی و مرگ و میر گوسفندها ، امکان پرداخت مالیات را از بین برده است. امنیهها خیال دارند گلمحمد را با خود به شهر ببرند. گلمحمد و خانعمو (برادر کلمیشی) آن دو را میکشند و جسدهاشان را از بین میبرند. چند ماه بعد وقتی که کلمیشیها دارند خود را برای کوچ، به طرف کلیدر آماده میکنند، از آمدن چند امنیه به میان سیاهچادرها با خبر میشوند. گلمحمد و خانعمو چادرها را ترک میکنند و به بیابانهای اطراف میگریزند.

بابقلی بندار، شیرو را طبق وعدهای که به ارباب آلاجاقی داده است، به شهر، به خانهxadی او میفرستد. چندی بعد بلقیس که برای کاری به خانهxadی ارباب آلاجاقی به سبزوار رفته است، شیرو را با خود میآورد، اما هیچیک ازمردان خانواده با شیرو از در آشتی درنمیآیند و او تنها و دلxadشکسته به قلعهچمن برمیگردد. چند روز بعد جهنخان بلوچ که با بابقلی بندار معاملهxadی قاچاق تریاک دارد، برای وصول مطالبات خود از او، با چند سوار به قلعهچمن میآیند. بابقلی بندار در قلعه چمن نیست و جهن خان، ماهدرویش را که حاضر نمیشود جای او را نشان بدهد، از بالای پشتبام به حیاط خانه پرت میکند. ماهدرویش از آن به بعد علیل و زمینxadگیر میشود. جهنخان، شیدا پسر کوچک بابقلی بندار را به عنوان گروگان، با خود میبرد. همان روز موسی که از شهر برگشته است به گودرز بلخی -یکی از ساکنان قلعهxadچمن که ستار با او رفت و آمدهایی دارد- خبر میدهد که ستار در پی حادثهای در شهر دستگیر شده است.

خانمحمد، پسر بزرگxadتر بلقیس که چندسالی در زندان بوده، آزاد میشود. همان شب گلمحمد و خانعمو برای دیدن او به چادرها میآیند. صبح روز بعد استوار اشکین و امینههایش که در تعقیب گلمحمد هستند، به آنxadجا میرسند و او را دستگیر میکنند. گلمحمد در زندان با ستار همبند است. ستار نقشهای برای فرار گلمحمد و چند تن دیگر میکشد. نقشه با موفقیت انجام میگیرد. وقتی گلمحمد به چادرها میرسد، مارال پسری به دنیا آورده است. همان شب گلمحمد همراه با خانعمو و بیگ محمد، به رباط کالخونی به سراغ پسرخالهشان علیاکبر حاجپسند میروند و چون مطمئن هستند که علیاکبر حاجپسند، گل محمد را لو داده است او را میکشند و گوسفندهایش را با خود میبرند.

فردا خبر حملهxadی آنxadها به رباط کالخونی، به ستوان غزنه میرسد و او با سرعت به طرف کالخونی راه میافتد. موسی که با تشکیلاتی که در شهر است، ارتباط دارد، اعلامیههایی را با خود میآورد و در دهات اطراف به دست بعضی از دهقانان میرساند. این روزها در اغلب روستاها، بحثهایی موافق و مخالف بر سر گرفتن املاک اربابها درگرفته است. در همین روزها شیدا که موفق به فرار شده، به قلعهچمن میرسد و بابقلی بندار برای حفظ جان شیدا، او را به پناهگاه گلمحمد میفرستد.

گل محمد و همراهانش شبی به قلعهxadی سنگرد میروند و از نجف ارباب میخواهند که تفنگها و فشنگهای خود را به آنxadها بدهد. وقتی به قلعه میدان برمیگردند، با حملهxadی استوار اشکین و امنیههای او مواجه میشوند اما گلمحمد و مردانش موفق میشوند آنxadها را بکشند. گلمحمد گوش دو نفر از امنیهxadها را میxadبرد و به شهر روانهxadشان میکند، از آن روز به بعد، آوازهxadی شجاعت و قدرت گلمحمد در دهات و قلعههای اطراف میپیچد.

چندی بعد سرگرد فربخش، ستار را از زندان آزاد میکند و او را پیش گلمحمد میفرستد تا به او بگوید که مایل است گلمحمد را ملاقات کند. فربود رئیس تشکیلات موافقت میکند که ستار پیغام سرگرد را به گلمحمد برساند. ستار در راه به امنیههایی برمیخورد که برای پیدا کردن گلمحمد به قلعهxadچمن میروند. عباسجان پسر کربلایی خداداد - پیرمرد ثروتمندی که زندگی گذشته را از دست داده است - به تازگی به خدمت بابقلی بندار درآمده است و همان شب پیامهایی از ارباب آلاجاقی برای او میآورد. آلاجاقی از بابقلی بندار خواسته است گلمحمد را از آمدن امنیهها باخبر کند و سعی کند امنیهها را به راهxadهایی بفرستد که موفق به یافتن گلمحمد نشوند. علاوه بر آن سرگرد فربخش هم به بابقلی بندار پیغام داده که نمیخواهد بین گلمحمد و خاننایب، رئیس امنیهها درگیری و برخوردی پیش بیاید.

آن شب ستار مخفیانه با گودرز بلخی و موسی و چند تن دیگر از دهقانان، دور هم جمع میشوند و در مورد مطالبات جدی خود از اربابها بحثهایی میکنند و قرارهایی میگذارند. روز بعد ستار به سراغ گلمحمد میرود، در راه دستهxadی خاننایب و امنیههایش را در آن حوالی میبیند. نزدیکهای غروب، گلمحمد و دیگران، از مخفیxadگاه ، حملهxadی خاننایب را به سیاهچادرهای ملامعراج، میبینند. گلمحمد ستار را نزد ملامعراج که در این حمله زخمی شده، میفرستد و خود و یارانش، خاننایب را دنبال میکنند و او و امنیههایش را میکشند.

در قلعهxadچمن، یک شب قبل از شروع کار دستهجمعی درو، دهقانان در مورد گرفتن حق خود از اربابها همقسم میxadشوند. عباسجان خبر این جلسه را به بابقلی بندار میرساند. روز بعد، قدیر (برادر عباسجان) که برای اولین بار به کار درو گماشته شده، نمیتواند پا به پای دیگران کار کند و اصلان پسر بابقلی بندار، او را اخراج میکند. قدیر همان شب خرمنها را آتش میxadزنند. فردای آن روز، ارباب آلاجاقی و امنیههایی که از شهر میآیند، گودرز بلخی و یاران او را به بهانهxadی آتش زدن خرمنها به باد کتک و شکنجه میگیرند.

گلمحمد با شهرتی که به دست آورده، به صورت پناهگاهی برای رعیتها درآمده، در قلعه میدان مستقر میشود. مردم از دهات و کلاتههای اطراف به سراغ او میآیند و مسایل خود را با او در میان میگذارند و از او کمک میخواهند. در یکی از همین روزها دو امنیه از طرف سرگرد فربخش نامهای برای گلمحمد میآورند: به او پیشنهاد شده، از دولت درخواست تأمین کند یا آنxadکه رضایت بدهد تا سرگرد فربخش همراه با نمایندهای از مشهد، به دیدار او بیاید و با هم برای دیدار دوستانهای نزد فرمانده به مشهد بروند. گلمحمد در پذیرفتن این پیشنهاد درتردید میماند. ستار هم نمیتواند راهی پیش پای او بگذارد.

به دنبال شکایتهایی که از نجف ارباب شده، گلمحمد به قلعهxadی او (سنگرد) میxadرود. در آنxadجا حاجی خان خرسفی را میبیند و دختر او لیلی را برای بیگ محمد، خواستگاری میکند. حاجی خان خرسفی که خیال دارد لیلی را به نجف ارباب بدهد، بعد از رفتن گلمحمد و یارانش، با همدستی نجف ارباب، انبار کاه خود را آتش میزند تا آن را به گردن گلمحمد بیندازد و بتواند از او شکایت کند.

وقتی گلمحمد به قلعه میدان برمیگردد، قربان بلوچ -یکی از کارگزاران بابقلی بندار- را میبیند که از طرف او آمده است تا گلمحمد را به جشن عروسی پسرش اصلان دعوت کند. قرار است آلاجاقی و فربخش هم به این جشن بیایند. آلاجاقی برای گلمحمد پیغام فرستاده است، که این جشن بهترین فرصت برای گرفتن تأمین است. و او میتواند در برابر گرفتن صدهزار تومان، برای او تأمین بگیرد. قربان بلوچ همچنین از جهن خان پیغامی برای قرار ملاقاتی با گلمحمد آورده است. گلمحمد در پذیرفتن این دعوتها مردد و سرگردان میماند.

قربان بلوچ که روزگاری در قیام افسران خراسان با آنxadها همراه بوده و حالا اعتماد گلمحمد را جلب کرده و در صف مردان او درآمده است، معتقد است که چون کارهایی که گلمحمد میکند، به نفع اربابها نیست، این دعوتها ممکن است دامی برای گلمحمد باشد. ستار هم در بحثهایی که با گلمحمد دارد، به او هشدار میدهد که به جای اینxadکه در میان اربابها و رعیتها قرار بگیرد و با هردو طرف دوست باشد، باید طرف مردم را بگیرد، زیرا مردم او را صادقانه دوست دارند، در حالی که دوستی اربابها با او صادقانه نیست و نمیشود به آنxadها اعتماد کرد. گلمحمد با احساس مسئولیتی که به مردم دارد، در قبول دعوتها مرددتر میشود.

نزدیکیهای صبح، حیدر پسر ملامعراج، خبر خرابxadکاریهای نجف ارباب را به گلمحمد میرساند. گلمحمد و یارانش به سنگرد میروند، نجف ارباب را دستگیر میکنند و او را دستبسته با خود میآورند. در همین موقع کسی از طرف رئیس امنیهای که مأمور تعقیب گلمحمد است، از راه میرسد و از گلمحمد میخواهد از آنxadجا دور شود و خبر میدهد که سیدشرضا و نوذربیگ که هردو تا چندی پیش یاغی بودند و حالا به خدمت دولت درآمدهاند، داوطلب دستگیری او شدهاند. این پیغامها گلمحمد را گیجتر میکند، با این همه به خانعمو میگوید که خیال دارد نجف ارباب را دستبسته به عروسی اصلان ببرد و از خطری که ممکن است در کمین او باشد، پروایی ندارد.

روز بعد گلمحمد با جهنخان ملاقات میکند. گلمحمد که گمان میکرد جهنخان از او میخواهد تا پولی را که از بندار و آلاجاقی طلب دارد، از آنxadها بگیرد، با کمال تعجب میبیند که جهنخان که تا چندی پیش یاغی بود، خودش را تسلیم کرده و حالا به خدمت دولت درآمده و از او میخواهد که خودش را تسلیم کند. گلمحمد به او جواب رد میدهد.

پس از آن گلمحمد و نزدیکانش به عروسی اصلان به قلعه چمن میروند. آلاجاقی و سرگرد فربخش همراه با بابقلی بندار از او استقبال میکنند. آلاجاقی با وجود عدم رضایت حاجی خرسفی، در میان جمع، قرار عروسی لیلی، دختر او را برای بیگ محمد میگذارد و ضمن صحبتهایی پنهانی از گلمحمد میخواهدکه نجف ارباب را آزاد کند و از دولت درخواست تأمین کند. گلمحمد جواب مثبتی به پیشنهادهای آلاجاقی نمیدهد و بیآنxadکه در شام عروسی شرکت کند، با یاران خود از قلعهچمن میرود.

روزی که قرار است بیگ محمد همراه با خانعمو به خواستگاری لیلی بروند، سواری از طرف سیدشرضا تربتی برای گلمحمد خبر میآورد که به او دستور داده شده هرچه زودتر زنده یا کشتهxadی گلمحمد را تحویل دهد. گلمحمد و برادرش به این نتیجه میرسند، که ممکن است عروسی بیگ محمد، حیلهای برای کشتن او باشد. با این همه بیگ محمد همراه با خانعمو طبق قرار، با چند سوار به خرسف میروند و وقتی به آنxadجا میرسند، متوجه میشوندکه اهالی ده، به دستور حاجی خرسفی، از ده بیرون رفتهاند. خود او هم به مشهد رفته و از گلمحمد شکایت کرده است. خانعمو خشمگین از توهینی که به آنxadها شده، دستور میدهد مردم انبارهای غله حاجی خرسفی را خراب و آنxadها را غارت کنند و وقتی مردم از ترس ارباب دست به این کار نمیزنند، غلهها را به کمک بیگ محمد به نهر آب میریزد و خشمگین از آنxadچه پیش آمده و پشیمان از آنxadچه کرده است، نزد گلمحمد برمیگردد. در همین موقع قربانبلوچ از طرف سرگرد فربخش پیغام میآورد که فربخش مایل است او را ببیند. در این ملاقات فربخش خبر میدهد که از مدتها پیش حکم قتل گلمحمد را به او دادهاند وچون این کار را نکرده است، به جرم بیلیاقتی میخواهند او را منتقل کنند. اما جانشین او حتماً این کار را خواهد کرد. فربخش دوستانه از گلمحمد خداحافظی میکند.

فردای آن روز، ستار که به شهر رفته با فربود بر سر احتمال کشته شدن گلمحمد بحث میکند. ستار تصمیم دارد پیش گلمحمد برگردد اما فربود معتقد است که این کار فایدهای ندارد. ستار حرفهای فربود را قبول دارد، اما ترجیح میدهد برای یاری گل محمد خودش را به او برساند. آخرین پیشنهاد فربود این است که تشکیلات میتواند گلمحمد را مدتی مخفی نگه دارد.

همان روز (۱۵ بهمن ۱۳۲۷) خبر سوء قصد به شاه از رادیو پخش میشود. ستار در بحثی که با یکی از رفقا دارد، به این نتیجه میرسند که از این به بعد سختxadگیری و دیکتاتوری شدت خواهد خواهد یافت. در جلسهای که شب همان روز در باغ فرمانداری سبزوار با حضور آلاجاقی و اعیان شهر تشکیل میشود، برنامهای برای تظاهرات بر ضد حزب توده، به وسیلهxadی زندانیانی که آزاد میشوند و روستاییانی که آلاجاقی از دهات اطراف خواهد آورد، ریخته میشود. ستار مصمم میشود خود را به گلمحمد برساند.

سیدشرضا تربتی پنهانی به سراغ گلمحمد میآید تا به او بگوید که در اوضاع فعلی که حکومت قدرت گرفته است و دارد همهxadی مخالفان خود را از بین میبرد، او مجبور است بنا به دستور، مرده یا زندهxadی گلمحمد را تحویل بدهد و گلمحمد باید بین تمکین، گریز یا مرگ، یکی را انتخاب کند. گلمحمد تأکید میکند که چون اهل تمکین و گریز نیست. مرگ را انتخاب کرده است. درهمان حال سرهنگ بکتاش فرماندهxadی جدید نیز پیغامی برای او میفرستد و از او میخواهد تا فردا شب خود را تسلیم کند وگرنه، جنگ شروع خواهد شد. حیدر، پسر ملامعراج از طرف پدر به سراغ گلمحمد میآید تا اگر او بخواهد، کمکهایی برایش فراهم کند. اما گلمحمد همهxadی پیشنهادهای کمک را رد میکند. تفنگxadچیهایش را به خانههایشان میفرستد و آخرین پیشنهاد ستار را برای نجات خود نمیپذیرد. روز بعد به گل محمد خبر میدهند که علاوه بر گروههای سردار جهن و سیدشرضا تربتی، برای مقابلهxadی با او، ارباب آلاجاقی هم گروهی به سرکردگی بابقلی بندار فراهم کرده است.

گلمحمد برای اینکه کسی کشته نشود، با یاران نزدیکش شبانه به کوه میروند تا جنگ به کوه کشیده شود. صبح همان روز، زیور پنهان از همه خود را به اردوی جهنخان میرساند و از آنxadها خواهش میکند که با گلمحمد جنگ نکنند. زیور دستگیر میشود. ساعتی بعد، جهنخان و بابقلی بندار با چند تفنگxadچی به قلعه میدان میآیند و از بلقیس و مارال محل استقرار گلمحمد را میپرسند و چون جوابی نمیxadدهند آنxadها را به اسارت میبرند.

شب آن روز، حیدر؛ پسر ملامعراج خبر اسیرشدن زنxadها را به گلمحمد میرساند و از گلمحمد میخواهد که موافقت کند تا در کنار او بجنگد. گلمحمد او را نزد پدرش برمیگرداند. زیور امنیهای را میxadکشد و خود را به گلمحمد میرساند. جنگ آغاز میxadشود وسرانجام نبردی طولانی، خانعمو، گلمحمد، بیگ محمد، ستار و زیور کشته میشوند. جنازههای گلمحمد، بیگ محمد و خانعمو را در سبزوار چندروزی به نمایش میگذارند و بعد در گوری دستهجمعی دفن میکنند.

مارال جنازهxadی زیور را سوار بر اسب با خود میبرد. نادعلی اسبش را به قربان بلوچ میدهد تا او بتواند خود را نجات دهد.

گل محمد ؛ قهرمان حماسه و عشق در کلیدر

ژاله فتحیان، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

چکیده

رمان ده جلدی و زیبای کلیدر، بزرگ xadترین رمان اجتماعی ادبیات معاصر ایران از مشروطیت تا امروز است. دولت آبادی کلیدر را بر اساس شناخت خویش از فرهنگ، جامعهxadشناسی و روانxadشناسی مردم ایران و به ویژه ساخت سنتی و روستایی آن نوشته است .

گلxadمحمد قهرمان اصلی رمان است. او از طایفه xadی میشکالی، در خانوادهxad ی کلمیشی به دنیا می xadآید.گل محمد چوپانی آرام، نازک xadدل، کم xadحرف ولی پخته و باتجربه است که از راه چوپانی به همراه خانواده، زندگی را می xadگذراند. گل محمد مرد جنگ و خون میxad شود؛ مرد مقاومت و ستیز؛ ستیز در گله، در بیابان، در جنگ و در زندگی.

گلxadمحمد در آغاز برای کمک به خانواده و رهایی از تنگxadدستی از اربابان و دولت درخواست کمک میxadکند. اما وقتی همه دست رد به سینهxadاش میxadزنند، راهی جز راهی که کلیدر پیش پایش میxadگذارد برایش باقی نمیxadماند. او قدم در راه بیxadبازگشت میxadگذارد، حکومت او را یاغی میxadنامد اما مردم اورا به سردار گل محمد میxadشناسند.

مقدمه

محمود دولت آبادی نویسنده xadی رمان بلند کلیدر در سال ۱۳۱۹ در دولت آباد سبزوار متولد شد. نخستین داستان چاپ شدهxadی او به نام ته xadشب در سال ۱۳۴۱ در مجلهxad ی آناهیتا در تهران منتشر شد.

از برجستهxad ترین آثار او میxadتوان از «کلیدر»، «آوسنه بابا سبحان»، «عقیل عقیل»، «جای خالی سلوچ»، «گاوارهxadبان»، «لایهxadهای بیابانی»، «آهوی بخت من گزل»، «کارنامهxadی سپنج»، «در اقلیم باد»، «سلوک»، «روزگار سپری شده مردم سالخورده»، «تنگنا » و « خم چنبر» را نام برد.

دولتxadآبادی نگارش رمان سه هزار صفحهxadای کلیدر را از سال ۱۳۴۷ آغاز کرد، و در ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۲ - بعد از ۱۵ سال کار مداوم - به پایان رساند. رمان کلیدر در ردهxadی رمانxadهای اجتماعی با ابعاد تاریخی قرار میxadگیرد، که در آن سیمای جامعهxadی انسانی به تصویر کشیده شده است.

ما در لابهxadلای رمان با حدود شصت شخصیت آشنا میxadشویم، که تعداد زیادی از آنxadها را روستائیان تشکیل میxadدهند. میxadتوان گفت : کلیدر داستان مبارزهxadی این شخصیتxadها با طبیعت و با یکدیگر است. داستانی که در آن عشق و رنج با هم به تصویر کشیده میxad شود. « چنان که در خود رمان مشهود است ، ماجرای داستان به رویدادxadها و حوادث دورهxadای مشخص - سالxadهای بیست و پنج الی بیست و هفت - در پارهxadای از شهرهای خراسان مستند است ؛ یعنی میxadتوان آن را نوعی «ادبیات مستند » دانست که آدمxadهایش دارای واقعیت اجتماعی و سرنوشت تاریخیxadاند. » ۱

هستهxadی مرکزی داستان، سرگذشت خاندان کلمیشی است که گل محمد قهرمان اصلی آن است. در این مقاله شخصیت گل محمد، از نظر ویژگیxadهای ظاهری و فرهنگی و جایگاه اجتماعی و نحوهxadی رفتار وی بررسی میxadشود.

گلxadمحمد

۱- مشخصات ظاهری گلxadمحمد

دولت آبادی قهرمان رمانش را یکxadباره در مقابل دیدگان خواننده ظاهر نمیxadکند. بلکه ترجیح میxadدهد، ما آرام آرام با او آشنا شویم. اولین توصیفش را از زبان پیرخالو و به طور غیرمستقیم میxadشنویم، که از او برای مارال چنین میxadگوید: «گل محمد آرام بود،خاموش نشسته و سرش را پایین انداخته بود. تا نیمهxadهای شب که خفتیدند، گل محمد یک کلام هم گپ نزد. لب نجنبانید. به نظرم که برای خود مردی بود.» ۲

چند صفحه بعد نویسنده چشمان سیاه و نافذ او را بر ما آشکار میxadکند. زمانی که از لابه لای شاخهxadهای لزران نی، تن برهنهxadی مارال را در آب میxadنگرد. او را از چشم مارال چنین میxadنگریم: « در شاخهxadهای لرزان نی، چشمان مرد، دو لکهxadی سیاه و گدازان، گیر کرده بود... مرد از نیزار دور شد، و رو به شتر رفت. مارال توانست شانهxadها و شیار عرق نشستهxadی پشت و خط موهای سیاه پس گردنش را ببینید. قامتش چندان بلند نبود. تنبان سیاهی به پا داشت، و جلیقه ای به همان رنگ روی پیراهن سفید و بلندش به تن؛ و مثل بیشتر مردان بیابانی خراسانی، تسمهxadای به کمر و زنجیرهxadای حمایل شانه داشت. و پاشنهxadهای سلمکی نشدهxadی گیوهxadهایش ورکشیده بود.» ۳

مدتی بعد، زمانی که مارال در خانهxadی عمه اش بلقیس جای میxadگیرد، صاحب آن چشمان سیاه نیزار را میxadبیند. و متوجه میxadشود، که او کسی نبوده جز گل محمد، پسر عمهxadاش. آنگاه نویسنده از نگاه مارال چنین حکایت میxadکند. «چشمxadها اینxadجا بودند. رودررو. همان اولین نگاه، مارال را لرزانیده بود...دو تکه زغال به آتش در گرفته. همین چشمxadها او را غارت کردهxadاند . تاراج... به راستی که گزنده بودند. تیز و درخشان کمین کرده در کاسهxadهای گود چشمxadخانهxadها، زیر ابروهای نوک تیز در چهرهxadای کشیده. چانه ای نه چندان پهن، اما سخت. سنگ خارا. بینی راست، تیغ کشیده با نوک کمی خمیده. بی هیچ برتری به مردان دیگر. بی یال و کوپال. چه بسا ریزxadنقشxadتر از دیگران. اما چالاک و چربدست. بزکوهی. دستی به چوب و پایی به راه و عصبیتی خفته به زیر پوست کشیدهxadی صورت. نشانی از مادر. جذبهxadای که در آغاز پس میxadزد. چکیدهxadی سختی. مردی به هیات سنگی. پر شکستگی و لاخ لاخ. تیز و ناهموار. شانهxadها، زانوها، دستxadها، گونهxadها، پیشانی. استخوانxadهای به هم گره خورده و تیز،کم گوشت.» ۴

از توصیفاتی که دربارهxadی گل محمد، خواندیم چنین برمیxadآید که او مردی ۲۶ یا ۲۷ ساله بوده که بر خلاف قهرمانان سایر داستانxadها و اسطورهxadها، به جز چشمان سیاه و نافذش، ویژگی ظاهری برجستهxadی دیگری ندارد.

و این نیز یکی دیگر از هنر نماییxadهای دولت آبادی است. که قهرمان داستانش را از میان مردم عادی برمیxadگزیند؛ بی هیچ برتری ظاهری دیگری نسبت به دیگران.

۲- ویژگیxadهای فرهنگی و جایگاه اجتماعی گلxadمحمد

اصل گلxadمحمد از کُردهای کُردستان بوده است. در دوران صفویه نیاکان او را با اهداف سیاسی در دشتxadهای خراسان ساکن کرده بودند تا به کمک آنxadها مرزهای شرقی را از هجوم تاجیکxadها حفظ کنند. این افراد در مراتع خراسان به ییلاق و قشلاق و چوپانی میxadپرداختند. و گل محمد از طایفهxadی میشکالی، در خانوادهxadی کلمیشی به دنیا آمد. پدرش کلمیشی و مادرش بلقیس نام داشتند. و خان محمد، بیگ محمد و شیرو از اعضای خانوادهxadی او بودند.

او در نوجوانی برای خدمت سربازی به آذربایجان میxadرود و پس از بازگشت- برخلاف نظر خانواده- با بیوهxadی دوستش به نام زیور ازدواج میxadکند.

خانوادهxadی کلمیشی علاوه بر چوپانی، در روستای سوزنxadده به کشاورزی دیم نیز مشغولند. اما گل محمد تن به کشاورزی نمیxadدهد. او خم شدن روی زمین و چیدن خوشهxadهای کمxadبار گندم را کاری درخور مردان نمیxadداند: «گل محمد مرد چوب و چادر و گله بود، مرد اسب و بیابان، مرد گرگ و سگ و ستیغ تیز کوهxadهای خراسان؛ نه مرد کشت و کشتزار و دیم. مرد ایل بود. مرد راه و خاک و رود و اُفت و خیز، نه مرد لانه مورچهxadای چون سوزنxadده.» ۵

با آنxadکه هنوز کلمیشی پدر گل محمد زنده است و کار میxadکند؛ اما همهxadی خانواده -حتی کلمیشی- به نظر او احترام میxadگذارند و در همهxadی کارها او را در رأس امور قرار میxadدهند. در نظر پیرخالو گلxadمحمد بزرگxadتر از سنش به نظر میxadآید، آنxadجا که از او نزد مارال حرف میxadزند. «به نظرم آمد که برای خود مردی بود. نمیxadدانم توملتفت شدهxadای یا نه، که بعضی از مردها از عمری که دارند پیرترند، چه میxadگویم. نه که پیرتر؛ پختهxadترند. به سن بیست و شش، بیست و هفت بیشتر نبود، اما به نظرم خیلی سردو گرم چشیده میxadآمد. چه معلوم که همو آدم خاموش در جنگ آذربایجان سر چهل مرد را نبریده باشد؟!» ۶

پس گلxadمحمد مردی است، در اوج بلوغ و سرشار از روح سرکش ایلیاتی، قدرتمند و گشادهxadدست، میهمانxadنوار و چالاک که در تلاشی دیدنی موفق میxadشود، اسب یکهxadتاز مارال؛ یعنیقرهxadآت را زیر پای خود رام کند. توصیف دولت آبادی از رام کردن قرهxadآت به وسیلهxadی گل محمد، بسیار شنیدنی و زیباست:

«قره قرار بریده بود. به غیظ برافروخته و شعلهxadور بود. بیxadپروا، گوشxadها تیز کرده، تن به تاب میxadداشت و به گل محمد میxadتاخت... گل محمد سر تا پا آتش بود. داغ و گداخته و بیxadمجال، به تنگنا چنان در افتاده که اگر یک چشم برهم زدن دیر بجنبد زیر سمxadهای لخت قره کوبیده میxadشود... قره شیهه میxadکشید، گردن به هر سوی میxadتکاند. مگر بتواند مرد را از یال خود وابکند... مرد را در هوا میxadتاباند. و از دور اگر میxadنگریستی؛ گل محمد انگار نیم تنهxadای بود، که در باد میxadچرخید... بیxadدرنگ گوش قره رها کرد. و چنگ در قاچ زین انداخت و در جهیدن و به خود پیچیدن اسب توانست نشیمن در خانهxadی زین جا بدهد و لگام چنان بکشد، که گردن تیز و ترخت قره کمانه بردارد. اینک سوار بر قره بود. » ۷

گلxadمحمد مرد جنگ و خون است، مرد مقاومت و ستیز، ستیز در گله، در بیابان، در جنگ و در زندگی. او از آن مردانی نیست، که آسوده بخورند و آسوده بخوابند. روح سرکش و آزادهxadی او در رختخواب نرم مردن را ننگ میxadداند. آنxadگاه که خبر مرگ شوهر اول زیور را به او میxadدهند. چنین میxadگوید:« شما زنxadها شاید دلتان بخواهد که مرد پیر شود، ناخوش بشود و در رختخواب پرپشمش بمیرد، همین را میxadخواهید، نه؟ اما نه! نه ما مردهای پای کرسی هستیم، نه پدر هایمان اینxadجور بودهxadاند. خاک این سرزمین، در همهxadی روزگارها با خون ما مردم آبیاری شده، ما ایلیاتی هستیم. نمیxadبینی چه جور زندگی میxadکنیم، چه جوری زندگی کردهxadایم؟ عزیز دردانه نیستیم ما. مرد جنگ و جدالیم. اشکxadهایت را پاک کن! گریه و زاری دیگر بس. حالا وقت کار است. » ۸

دولت آبادی این غیرت و مردانگی را در قهرمان رمانش از همان آغاز در توصیف اندام لاغرش بر ما آشکار میxadکند. او میxadگوید:« مردم خراسان به مردی نشان بیxadغیرتی میxadدهند، که گوشتش بر استخوان بچربد. گوشتش بیش از استخوانش باشد. گل محمد چنین نبود. استخوان بر گوشت میxadچربید. » ۹

عشق در گلxadمحمد قبل از آشناییxadاش با مارال، خوار و بیxadجرأت است. او به زندگی با بیوه زنی چون زیور که به سن و سال از او بزرگxadتر بوده و نیز به دلیل نازایی نمیxadتواند صاحب بچه ای شود، راضی شده است. اما بعد از ورود مارال، عشق خفته در قهرمان کلیدر بیدار میxadشود. وهمین سیر تکاملی عشق مارال در اوست، که گل محمد را به قهرمانی عدالتxadخواه و دوستدار ضعیفان تبدیل میxadکند. او با مارال ازدواج میxadکند و از او صاحب پسری به نام «مد گل» میxadشود. تا نسل قهرمان بلند آوازهxadی کوهxadهای کلیدر باقی بماند.

گلxadمحمد در آغاز برای کمک به خانواده و رهایی از تنگxadدستی، از اربابان و دولت درخواست کمک میxadکند. اما وقتی همه دست رد به سینهxadاش میxadزنند، راهی جز راهی که کلیدر پیش پایش میxadگذارد برایش باقی نمیxadماند. او قدم در راه بیxadبازگشت میxadگذارد. او « اگر چه به کندی و با گمxadگشتگی، اما سرانجام از یک یاغی سرکش به قهرمان اجتماعی رشد میxadیابد» ۱۰

دولت آبادی، سواد گلxadمحمد را برای خواننده روشن نمیxadکند اما لباس و نحوهxadی سخن گفتن او را به طور کامل شرح میxadدهد. او مثل بیشتر مردان بیابانی خراسان، پیراهنی سفید بر روی شلواری سیاه، تسمهxadای به کمر و زنجیری حمایل شانه و گیوهxadهایی ورکشیده شده به پا داشته است. حرف زدنش مثل همه کُردxadهای ایلیاتی، مقتدر، باصلابت، گاه لبریز از مهربانی و گاه سرشار از خشم و نفرت، و در هر حال قاطع و محکم است.

در پایان داستان، شخصیت گلxadمحمد در دو سطح قابل بررسی است: در یک سطح ما گلxadمحمد را فقط از دور میxadبینیم. او مردی است که مردم دربارهxadی او افسانهxadها میxadسازند و چون یک قهرمان حماسی کارهای خارق عادت به او نسبت میxadدهند. در عین حال داستان در سطح دیگری نیز ادامه میxadیابد. در این سطح گلxadمحمد، شخصیتی است واقعxadگرایانه. ۱۱

او انسانی با تجربه و پخته است، که تواناییxadاش فقط در حل مسایل روزمره است. و چون میxadداند که سردار گلxadمحمدهاست بنابراین تمام توان خود را صرف امور مردم میxadکند. و به تعبیر ستار او آدمی است، که دیگر متعلق به خودش نیست. زیرا برای آسودگی دیگران تلاش میxadکند. وهمچنین مرگ او نیز در دو سطح قابل بررسی است؛ یکی مرگ یک یاغی و دیگری مرگ نمادین یک قهرمان محلی و حماسی.

۳- نحوه xadی رفتار گلxadمحمد

وابستگی به ایل و طایفه، شغل چوپانی و زندگی در صحرا و بیابان از گل محمد فردی دلیر، آرام و بردبار ساخته است. او انسانی پاکxadطینت و به دور از شرارتxadها و هوسxadرانیxadهای مردان دیگر مانند شیدا و قدیر است. در تأیید این سخن میxadتوان به رفتار گلxadمحمد زمانی که مارال را در حال آب تنی دید، اشاره کرد. او از صحنهxadی گناه گریخت و تن به آلودگی آن نداد. یکی دیگر از خصلتxadهای گل محمد، مهمان نوازی اوست. او و خانوادهxadاش با آغوش باز از مارال استقبال و او را در هرچه دارند با خود شریک میxadکنند و بر سر سفرهxadی خویش میxadنشانند. «سفرهxadی بیxadرونق. زبان گل محمد باز شد: دختر خالو، خودت که میxadدانی، امسال سال خشکی بود. سفره از اینه که رنگی ندارد. ما را به کرم خودت ببخش. » ۱۲

گندمxadهایی که گل محمد کاشته بود. بسیار نازک و بیxadثمر بودند. دیدن چنین محصولی، خشم و اندوهی دلxadآزار را در وجودش ایجاد میxadکرد. اما به هر حال باید محصول را - اگر چه کم باشد- از زمین برداشت. و چیدن این محصول بر گل محمد سخت میxadآمد. بر مردی« برناخوردار از قناعت روستایی. اندکی زیادهxadخواه. گشادهxadدل و گشادهxadدست. ناآرام و فروزان، چشم به جهان درآینده، آرزومند... راهی کوهستان و صحرا شدن، بیابان در نوردیدن، پای در پاوزار پیچیدن، چالاک و بیxadپروا دل به دریا زدن... گوزن دشتxadهای کلیدر. » ۱۳

زمانی که علی اکبر حاج پسند برای بردن گل محمد به نزد مدیار، که میxadخواهد صوقی را بدزدد میxadآید. گل محمد از رفتن در چنین راهی طفره میxadرود و با گلایه میxadگوید:« حالا نمیxadشد خالو مدیار در همچین سال تنگی دست از عشق و عاشقی وردارد؟» ۱۴

زیرا گلxadمحمد در حال درو محصول است. و علی اکبر به او میxadگوید که چرا مثل رعیتxadهای پیر حرف میxadزند. اما سرانجام با او میxadرود. در این اتفاق مدیار؛ دایی گل محمد و حاج حسین؛ دایی صوقی، کشته میxadشوند. این اولین جایی است که میxadبینیم گل محمد تفنگ به دست میxadگیرد و میxadجنگد.

واکنش گلxadمحمد در فرار خواهرش شیرو نیز سنجیده و پیرانه است. او خطاب به بیگxadمحمد که سرشار از خشم و خروش است، میxadگوید :«خروش مکن. آرام بگیر. نباید بگذاریم کسی بفهمد ناچاریم وانمود کنیم شرعی و خدایی بوده. دختر را به دلخواه خودمان دادهxadایم به شوی. » ۱۵

زمانی هم که مرض در گلهxadی گوسفندها میxadافتد، گل محمد برای درمان آنxadها، به شهر میxadرود تا از دامپزشک کمک بخواهد. دامپزشک برای معاینهxadی گوسفندها میxadآید و میxadگوید که باید به آنxadها واکسن زد. بنابراین گل محمد باید برای خریدن واکسن به مشهد برود. در آنxadجا کسی حاضر نمیxadشود به او کمک کند. سپس به پیشنهاد برادرش، خانxadمحمد به دیدار علی اکبر حاج سپند - پسر خالهxadاش- میxadرود و از او تقاضای کمک میxadکند. اما جواب رد میxadشنود. در آخر گل محمد ازبابقلی بندار کمک میxadخواهد. در اینxadجا رفتار دورویهxadی گلxadمحمد را میxadبینیم، که برای نجات خود و خانواده، تحقیر و خواری خود را تحمل میxadکند. گلxadمحمد « که به وقت سیری کمترین تحقیر را، ازسوی تواناترین کسان بر خود روا نمیxadدانست؛ که غرور خشماگینش در برخوردxadها، برخود و بر خویشانش آشکار بود، که در توانایی برسر آبگاه و آبxadبها - چه بسا- که کارش به زد و خورد کشیده بود؛ همو که نایب آشپزخانه را جلوی صف سربازها از زمین بلند کرده و با سر میان دیگ آش تپانده بود، اینک جلوی بابقلی بندار، خردی و خواری خود را آشکار میxadتوانست ببیند. میxadدید و دم برنمیxadآورد. نیازمند بود.» ۱۶

بنابراین، عوامل و حوادثی چون خشکسالی و بزمرگی، ماجرای مدیار برای ربودن صوقی، فرار شیرو با ماهxadدرویش و بیxadقراریxadهای بلقیس و زیور باعث میxadشود گل محمد- که ازفقر و نداری به تنگ آمده است-به خوی ایلیاتیxadاش بازگردد و زیر فشار شرایط و اوضاع و احوال، دست به جنایت بزند. پس ازمدتی دستگیر شده، اما از زندان میxadگریزد. و با دیگر مردان قبیله سر به طغیان برمیxadدارد. و در این راه جان خود را از دست میxadدهد. و نام خود را به تاریخ خطهxadای از ایران پیوند میxadزند.

این است قصهxadی کلیدر، قصهxadی چگونگی تبدیل گل محمد آرام به عیاری که خواب ستمگران را بر هم میxadزند تا هیچ کودک معصومی از سرما و گرسنگی نگرید و غصهxadی نان، قصهxadی شبانهxadی مادران برای کودکان نباشد. او به دنبال آرمانxadشهری است که در آن از بیداد و ستم و فقر و تنگxadدستی خبری نیست.

گلxadمحمد نحوهxadی برخورد خود با حوادث را که در نهایت به مرگ او میxadانجامد، چنین بیان میxadکند: « کار من اول با ناچاری سر گرفت، بعد از آن با غرور دنباله یافت، چند گاهی است که با عقل حلاجیxadاش میxadکنم. و در این منزل آخر هم خیال دارم، با عشق تمامش کنم.» ۱۷

و درجای دیگر نیز به این عشق اشاره میxadکند. زمانی که خطاب به خانxadمحمد میxadگوید: « بیا وداع کنیم. اگر بنا باشد یکی از ما بماند. همان به که تو بمانی، کینهxadی تو به کار این دنیا بیشتر میxadآید تا عشق من.» ۱۸

نتیجه xadگیری

در کلیدر شخصیتxadهای برجستهxadی بیشتری را میxadتوان یافت، اما بیxadشک گلxadمحمد قهرمان اصلی رمان است. او مردی است، به سن ۲۶ یا ۲۷ سال که برخلاف قهرمانان سایر داستانxadها و اسطورهxadها، به جز چشمان سیاه و نافذش، ویژگی ظاهری برجستهxadی دیگری ندارد.

در پایان داستان شخصیت گلxadمحمد در دو سطح قابل بررسی است. در یک سطح ما گلxadمحمد را فقط از دور میxadبینیم. یک مرد سادهxadی چادر نشین که یاغی شده و در ذهن مردم به مقام یک قهرمان افسانهxadای میxadرسد. و سطح دوم، گلxadمحمد، شخصیتی است واقعxadگرایانه. او انسانی با تجربه و پخته است، که تواناییxadاش فقط حل مسایل روزمره است. و چون میxadداند که سردار گل محمدهاست، بنابراین تمام توان خود را صرف امور مردم میxadکند. او دیگر متعلق به خودش نیست. زیرا برای آسودگی دیگران تلاش میxadکند. همچنین مرگ او نیز در دو سطح قابل بررسی است. یکی مرگ یک یاغی و دیگری مرگ نمادین یک قهرمان محلی و حماسی.

پانویس:

۱. بهارلو، محمد ، (۱۳۶۹)، کلیدرسرگذشت نسل تمام شده ،تهران: نگاه، ص ۷

۲. دولت آبادی، محمود، (۱۳۸۶)، کلیدر، تهران: فرهنگ معاصر، ص ۲۴

۳. همان، ص ۳۴

۴. همان، ص ۶۲ و۶۳

۵. همان، ص ۷۷

۶. همان، ص ۲۴

۷. همان، ص ۹۲و۹۳

۸. همان، ص ۴۸

۹. همان، ص ۶۲

۱۰. نوابxadپور، رضا، (۱۳۶۹)، سنتxadxadهای ایرانی ادبیات عامه در کلیدر، کلک، شماره ۷ ، ص۲۹

۱۱. قانونxadپرور، محمد رضا، (۱۳۶۷)، عروج یک یاغی، ایرانxadنامه، سال هفتم، شماره ۲، ص۱۴۵

۱۲. دولت آبادی، محمود، ص۶۳

۱۳. همان، ص۷۸و۷۹

۱۴. همان ، ص۸۹

۱۵. همان ، ص۲۰۸

۱۶. همان ، ص۳۵۱

۱۷. همان ، ص۲۱۲۶

۱۸. همان ، ص۲۷۷۵

پایگاه خبری تحلیلی سلام بر زرنه

تقویم روز / ۲۹ بهمن ماه...

ما را در سایت تقویم روز / ۲۹ بهمن ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 354 تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 18:24

صفحه بندی